سيد محمد باقر برقعى
299
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اى كه با حرف تو هر مسألهاى حل شدنيست * به خدا خود تو بگو ، نام كه را بنويسم ؟ صاحب قبله و قبه ، دو عزيزند ولى * خوشتر آنست من از قبله شما بنويسم ! آسمان ، مثل تو احساس مرا درك نكرد * باز ، غمنامه ، به بيگانه چرا بنويسم ؟ تا به كى ، زير چنين سقف سياه و سنگين * قصّهء درد به اميد دوا بنويسم ؟ * * * قلم جوهرش از جوش و جراحت جاريست * پست باشم كه پى نان و نوا بنويسم بارها قصد خطر كردم و گفتى : بنويس ! * پس من اين بغض فروخورده كجا بنويسم ؟ * * * بعد يكعمر ، ببين ، دست و دلم مىلرزد * كه « من » و « تو » به هم آميزم و « ما » بنويسم ! « من » و « تو » چون تن و جاناند مخواه و مگذار * اين دو را باز همينطور ، جدا بنويسم شعر من با تو پر از شادى و شيرينكاميست * باز ، حتّى ، اگر از سوك و عزا بنويسم با تو از حركت دستم بركت مىبارد * فرق هم نيست ، چه نفرين چه دعا بنويسم ! از نگاهت به روىام پنجرهاى را بگشا * تا در آن منظرهى روحگشا بنويسم تيغ و تشباد ، هم از ريشه نخواهد خشكاند * غزلى را كه در آن حال و هوا بنويسم عشق ، آن روز كه اين لوح و قلم دستم داد * گفت هر شب غزل چشم شما بنويسم ! شراب سبز از تمام ابرها ، اين ابرهاى بىكران * قسمت ما قطره ، دريا سهم از ما بهتران تا كه ننگ و نان ، نشان و نحوهى نامآوريست * نام من گم باد ، يا رب ، بين اين نامآوران هر شب شاعر ، پر از منظومههاى تازه است * روز و آن خورشيد تكرارى براى ديگران در زمين ، از شعر ، حرفى آسمانىتر نبود * شاعران ، يك آسمان ، پايينتر از پيغمبران در جهان ، تنهاتر از اينگونه تنهائى كجاست ؟ * كوچهاى مهتابىام ، در شهر كوران و كران ! بخت من ، در خود ، به غير از غربت مغرب نديد * آه از اين آسمان غربى بىخاوران ! زادروزم را كسى تبريك و شاباشى نگفت * هيچ حتّى شاعرى از جبههى همسنگران